دارچین
اصلا حالم گرفته است . آنقدر غصه دارم که گره بین ابروهایم باز نمی شود . به سوالات حمید جواب نمی دهم و در مقابل جمله ای که می گوید چرا مثل همیشه لبخند بر لب نداری طفره می روم . روزهای اول اردیبهشت است و مرخصی من به صورت نزولی تمام می شود .پسرک بدجور وابسته است و دلم نمی آید 9 ساعت در مهد بماند تا من آش و لاش از سرکار بیایم و برایش بعد از غروب آفتاب مادر شوم. از پرستار هم دل خوشی ندارم . هنوز از ترس وحشتهای شبانه اش با اضطراب می خوابم . تازه از اینها که بگذریم مدرسه که رفت تازه مشکلات من به خاطر زمان کاری ام شروع می شود . فکرم درگیر است و حال و حوصله ندارم به حمید جواب دهم . اصلا از او هم دلخورم . امروز بالاخره دو ساعتی آقای نی نی را سپردیم دست خاله اش. برای من که تماما با او هستم و وقت بیرون رفتن و انجام کارهای شخصی ام را ندارم فرصت غنیمت بود . اما دستورالعمل حمید در مورد این که در این دو ساعت ورزش کنم . تند بدوم و پیاده روی کنم و بعد پرسشهایش برای این که بداند برنامه ای که دیکته کرده بود خوب اجرا شده یا نه ، تمام برنامه هایم را به هم ریخت . انگار من در تار و پود این زندگی فراموش شده ام . تمام روزهایم متعلق به پسری 80 سانتی متری است و دو ساعتی که نیست آقای پدرش برایم تصمیم می گیرد. پیشنهاد حمید مرا یاد روزهایی انداخت که با مادرم بر سر آزادی هایم جنگیده ام . اصلا چه فایده دارد گفتن اینها به حمید . او که بر سر آزادی نجنگیده است . او که در تار و پود زندگی به نام مادر شدن فراموش نشده است . اصلا او که از جنس زن نیست تا مشکلات مرا لمس کند . راضی نیستم .......عصبانی و دلخورم و تحویلش نمی گیرم . توضیح هم نمی دهم . شب از نیمه گذشته است و چیزی حول و حوش ساعت 1/30 بامداد است و بچه شیر بالاخره خوابیده است . حمید هم در آشپزخانه تق و توق می کند . حوصله ندارم از او بپرسم که در حریم خصوصی من چه می کند .مطمئنا ظرفهایم را نمی شوید و کف آشپزخانه را تی نمی کشد . روی اپن را هم دستمال نخواهد کشید پس چه اهمیتی دارد که سربرگردانم و ببینم چه می کند . اعصابم خرد است و فکر کار و وضعیت پسرک بدجور ذهنم را درگیر کرده است . دیگر توان گریه هایش را ندارم . نمی خواهم کودکیش با اضطراب جدایی بگذرد. استرسها و اضطرابهای من به اندازه کافی ریشه در کودکیم دارد. برای او این چیزها را نمی خواهم . اتاق نیمه تاریک است و اخم کرده ام ......بوی دوست داشتنی دارچین در فضای نیمه روشن خانه می پیچد. حمید هنوز بیدار است .......برایم چای دارچین درست کرده است . می داند که هیچ چیز به اندازه چای آن هم با بوی دارچین حالم را خوب نمی کند. بو می کشم . بوی دارچین مرا به یاد دوستان دانشگاه می اندازد . به یاد روزهای بی خیالی و بی فکری. به آن چایخانه سنتی بیرجند با گلهای نسترن و چای دارچین در فنجانهای سفالی ......
چند دقیقه بعد در حالی که در کنار آرااااااااااااام جانم نشسته ام چای دارچین با کیک می خورم و غصه هایم را از یاد می برم. آنقدر آرامم........آنقدر بی غصه ام ......آنقدر با این فنجان سفید چای دارچین و قطعه های کیک در کنار حمید خوشبختم ......با این که از علاقه زیادم به چای همیشه شاکی است امشب دلش برایم می سوزد و می گوید : یک چای دیگه برایت بریزم و من در حالی که غصه ها و چاقی ام را به دست فراموشی می سپارم تکه ای کیک بر دهان می گذارم و مست از بوی دارچین می گویم : من دو تا کیک می خواهم .


دارچین
